با گلشیری آشتی کردم! "خانه روشنان" داستان فوق العاده ای بود. قبل از هر چیزی لذت خوندن شازده احتجاب رو به یادم آورد. وبعد هم تعبیر جدا نبودن فرم از معنا. اینجا دیگه اصلا نه فرمی وجود داشت نه معنایی جدا از اون. همه چی فقط یک کل مشترک بود. تجربه محشری بود.
لینک داده شد به وبلاگ خوبتون :)