دوباره خونیِ " نیمه غایب " خیلی عالی بود. خیلی چیزها یاد گرفتم

و خیلی لذت بردم. شبها یواش یواش میخوندمش که دیرتر تموم بشه. البته وقتِ دیگهای هم نمیشد خوند. اینجا شبها وقتی همه خوابن ساکتِ و میشه تمرکز کرد.هر شب یک فصل رو میخوندم و فردای اون شب ذهنم با شخصیت اول اون فصل درگیر بود. مثل زمانی که جنایت مکافات رو میخوندم وتا کتاب تموم نشد هرشب کابوس دیدم.
همونطور که در مورد پاگرد هم قبلن نوشتم، هم زمانی وقایع داستان با زمانِ من خواننده یکی از ویژگیهای جذاب رمان ِ. حالا بیشتر حسرت خوندن داستانهایی با موضوعات همزمان در ایران رو میخورم. حیف این همه موضوع و فضای جذاب نیست؟
سلام
وبلاگ واقعا زیبایی دارید
حسابی چشمم رو گرفت
نگران نباش چشمم خیلی شور نیست
فقط یه ذره ...!!!
سری به من هم بزنی خوشحال میشم
باشی..
فرض کن، قد یه دنیا حرف تو دلته. فرض کن، خستهای. فرض کن، یه کوه روی دلته، یه سنگ توی گلوت.
حالا فرض کن، دوستی، دردآشنایی، دیرآشنایی، میاد میشینه کنارت. نگاهت میکنه، میخنده، میفهمه خستهای. ازت میپرسه، نگران نگاهت میکنه...
فرض کن، هزار بار دهن باز میکنی که براش بگی. فرض کن، زیر نگاه شکیبای منتظرش، بارها تصمیم میگیری که حرف بزنی و ... نمیزنی.
اون دوست، اون آشنا، خداحافظی میکنه و میره. و تو رو با لبخند دروغینت به جا میذاره. باور کرده و نکرده...
و تو توی دلت، چه حسرتی، چه دریغی هست، که چرا نگفتی...
و چه تردیدی، که چه گفتنی، چه شنیدنی...
وقتی حرفها رو به دوست هم نگی...نتونی که بگی...
هی... فرض کن... فرض کن که قد یه دنیا حرف تو دلت باشه، خسته باشی، یه کوه روی دلت باشه و... یه سنگ، یه سنگ سخت و سخت و سخت... توی گلوت...
پ.ن: خیلی دمدهس که بگم آخ جون پاییز؟ آره؟... هست که هست! سلام به برگریز هزاررنگ...
:)
جالب بود!!! تا حالا به همزمانی فکر نکرده بودم بیشتر دچار همزاد پنداری می شدم با شخصیت ها.وبلاگ جالبی دارین. راستی عکس های وبلاگتون رو نتونستم ببینم. به هر حال ممنونم.